تبليغاتX
آهســــــتـگی
آهســــــتـگی
همان...آزادی !

 

Films have to  finished

 

Even you do it blindly

!

(Broken embraces)

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:32  توسط آرتا  | 

در جستجوی...
 

در یکی از آن دوره های جوانی بسر می بردم که آدم به کس ِ خاصی دل نبسته، "آزاد" است، و در همه جا زیبایی را میخواهد و میجوید و می بیند.

یک چیز ِ واقعی ـ همان اندکی که زنی از دور یا از پشت به چشمش می آید ـ به او امکان می دهد که "زیبایی" را در برابر خود ببیند،تصور کند که آن را شناخته است و دلش به لرزه می افتد ،به گامهای خود شتاب می دهد و همواره بیش و کم بر این باور می ماند که "خودش" بود؛البته اگر به زن نرسد. اگر بتواند خود را به او برساند به خطای خود پی می برد.

.............................................

هرچند به روزگار امروز من ربطی نداره اما به همه چیز و همه ی زندگی ربط داره!

وقتی پروست میخونم احساس میکنم خودم نوشتم و همه اونایی که باید بخونن هم همین حس رو دارن.

|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:42  توسط آرتا  | 

در چاردیواری
در اتاق من

چیزهای زیادی هست

که من ساده لوحانه

برای داشتنشان

جان می کنم

بی خبر از تفاوتی بزرگ میان من و آنها:

من زنده ام.

 

از این رو

تنها در یک چیز وجه اشتراک داریم،

اتاق من

شاهد این ماجراست.

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:25  توسط آرتا  | 

 هر سازی بد آهنگ است....

 

و من می نوشم از قدح آفتاب صبح دم

که در تنگنای زاویه مشرق

فراقمان را

سر می دهد

از صبح دم

تا شامگاه

از خنکای نفس سپیده تا آخرین پلک بیدار تنهایی.

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:23  توسط آرتا  |