تبليغاتX
آهســــــتـگی
آهســــــتـگی
همان...آزادی !
روز دانشجو
 

شاید درهیچ کجای دنیا در روز دانشجو به این شدت مفهوم "مظلومیت" به افکار خطور نکنه.

به امید روزیکه هیچ دانشجویی روزش رو با سر و صورت خونی به آغوش  مادرش برنگرده.

|+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:24  توسط آرتا  | 

کسی نیست
 

یروزی میایو میبینی کسی نیست

خالی ِخالی

همه اون دیوارا و کوچه ها که صدای تو هنوزم توو گوششونه دیگه نمیشناسنت

توو کوچه پسکوچه های محله قدیمی میری میای ...با خودت کلنجار میری...دنبال اون احساسه میگردی...بو میکشی...زل میزنی ...دستتو رو دیواراش میکشی...امانیست...اون حسه...اون احساس رها و گریز پا دیگه نیست....با خودت می گی حتمن این کوچه هان که خوابن ..دوتا که داد بزنم منو بخاطر میارن.....آره بیدارشن میشناسن...  

مگه میشه اون پسرک عاشقِ ساکت ِمودب رو نشناسن...

همون که اگه یروز دستاشو به این دیوارا نمی کشید از غصه بقل ِمامانش دق میکرد

اما این آفتاب دیگه چرت آبان ماه رو نمیاره توو چشات...آفتابم اگه همون باشه تو اون پسرکه آروم ویواش نیستی دیگه...

یادش میاد که وقتی تصمیم به برگشتن گرفته بود خودشو توو روزای نوجوونیش دیده بود ...یه ساعته ساک رو بست و پیغاماشو داد....راه افتاده بود که یبار دیگه از بودن چیزی حظ ببره...

اما اینجا هیچی جز غریب ِ در وطن نبود...کجان بچه های محل...کجان پسرا دخترا...من ناهار رو توو کدوم خونه خورده بودم بی اونکه فکر کنم هر جا بوی قرمه سبزی میاد میتونه خونمون نباشه...

میچسبه به کنج دیوار گرم کوچه رسالت..بن بست گلها....

داد میزنه:  

 آهای آهای من اینجام کسی صدامو نمیشنوه ه ه ه  ..  .

 ..............

صدا می پیچه توو گوش کر همه چیه اون محل....بغض گلوشو میگیره ....از دیواره سرما بلند میشه و از دروازه ها صدای کوبیده شدن...قفل شدن...

"اینجا خوونمه....میخوام باشم...اینجا بزرگ شدم....میخوام همین جا..."

اونجا دیگه هیچی بجز سوز زمستونی ِغربت و تنهایی در جوابش نداشت   .

نگاش به آسمون میفته ..آفتاب روصورتش بازی میکنه...چشاش نیمه باز رو به آسمون..

آسمون ،

 همون آسمون ِآبی ابریه ِبچگیه ...اما تو دیگه صدات در نمیاد ....

چشم میدوزه به ته ِ آسمون ...فشاری که گردنش رو می سوزونه کمی قلقلکش میده .......میخواد مثه بچگیا بخنده و جیغ بکشه ...اما ...نمیتونه

با بغضش زیر لب میگه "

من خونمونو میخوام ...

اون اتاق ته حیاط که هر روز خدا افتابی بود و گربه وکفتر و گنجشک کنار هم آفتاب میگرفتن...

خم میشه سر به زانو میذاره

زار زار بچگیاشو نمک میزنه....

 

کوچه خالیه خالی....باد پاییزی هنوزم گمشدشو پیدا نکرده...

صدای جیر جیره دروازه دیوار روبرویش هوا میره

کسی پیدا نیست ....کمی بعد یه چیزی مثه عصا تو سرسرا میبینه....گمی بعد سیمای سالخورده ی پیرمردی خمیده...پیرمرد از پله ها که بالا میاد اشکای جوونرو  میبینه و سر در ِدروازه وا میسته ...

با صورت خیس همونطوری خمیده  نفس نفس میزنه... نکنه پدر بزرگ ِبهشته س...اما اونکه ... 

توو چشای هم داشتن چی میخوندن اون دو نفر؟!؟

پیرمرد نفسی میگیره و میاد بیرون...میاد جلو

با یه لهجه غریب و صدای لرزون

بهش میگه چیه پسرم ..نکنه تو هم غریبی...

 

قامتش راست نشده انگاری که برق از آسمون قلبشو بزنه دوباره رو

 زانوش خم میشه های های میزنه زیر گریه .....

زیر لب داد میزنه:

چی میخوای از جون ما ...ولمون کن...صدا می پیچه توو ذهن خسته ی خاطراتش.

با خاطره ای از  فیلم پاریس تگزاس

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:43  توسط آرتا  | 

تدفین بدون مراسم!
 انسانی که شباهت دوری با خود داشت

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:8  توسط آرتا  | 

 

Films have to  finished

 

Even you do it blindly

!

(Broken embraces)

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:32  توسط آرتا  |